تبليغاتX
سکوت

سکوت

دل نوشته

نيمه شب پريشب گشتم دچار كابوس
ديدم به خواب حافظ توي صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ گفتا عليك جانم
گفتم : كجا روي؟ گفت والله خود ندانم
گفتم : بگير فالي گفتا نمانده حالي
گفتم : چگونه اي ؟گفت در بند بي خيالي
گفتم : كه تازه تازه شعر وغزل چه داري ؟
گفتا : كه مي سرايم شعر سپيد باري
گفتم : ز دولت عشق گفتا كه : كودتا شد
گفتم : رقيب گفتا : او نيز كله پا شد
گفتم : كجاست ليلي ؟ مشغول دلربايي ؟
گفتا : شده ستاره در فيلم سينمايي
گفتم : بگو ز خالش ‚آن خال آتش افروز؟
گفتا : عمل نموده ‚ ديروز يا پريروز
گفتم : بگو زمويش گفتا كه مش نموده
گفتم : بگو ز يارش گفتا ولش نموده
گفتم : چرا؟چگونه؟عاقل شده است مجنون؟
گفتا : شديد گشته معتاد گرد و افيون
گفتم : كجاست جمشيد؟ جام جهان نمايش؟
گفتا : خريد قسطي تلويزيون به جايش
گفتم : بگو زساقي حالا شده چه كاره ؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم : بگو زساقي ‚حالا شده چه كاره؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم : بگو ز زاهد آن رهنماي منزل
گفتا : كه دست خود را بردار از سر دل
گفتم : ز ساربان گو با كاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنيا
گفتم : بگو ز محمل يا از كجاوه يادي
گفتا : پژو‚ دوو‚ بنز يا گلف نوك مدادي
گفتم كه: قاصدت كو آن باد صبح شرقي
گفتا : كه جاي خود را داده به فاكس برقي
گفتم : بيا ز هدهد جوييم راه چاره
گفتا : به جاي هدهد‚ ديش است و ماهواره
گفتم : سلام ما را باد صبا كجا برد ؟
گفتا : به پست داده آورد يا نياورد ؟
گفتم : بگو ز مشك آهوي دشت زنگي
گفتا كه : ادكلن شد در شيشه هاي رنگي
گفتم : سراغ داري ميخانه اي حسابي
گفت : آنچه بود از دم گشته چلو كبابي
گفتم : بيا دو تايي لب تر كنيم پنهان
گفتا : نمي هراسي از چوب پاسبانان
گفتم : شراب نابي تو دست و پا نداري؟
گفتا : كه جاش دارم وافور با نگاري
گفتم : بلند بوده موي تو آن زمان ها
گفتا : به حبس بودم از ته زدند آنها
گفتم : شما و زندان حافظ مارو گرفتي؟
گفتا : نديده بودم هالو به اين خرفتي!!!

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت15:53توسط سعید | |



كباب : بدان كه آدميان از گوشت چرندگان و پرندگان انواع و اقسام كبابها مي سازند از قيبل آهو، تيهو، بره، كبك، دراج، مرال، گلوكوهي، قرقاول، مرغ، جوجه. بعضي را روغن مي زنند، بعضي را با آب ليمو قرمز مي كنند و هركدام از اين گوشتها بوي مخصوص دارد. 
  اما هيچ كدام از اين كبابها بوي گوشت گوسفند شيشك و بره را ندارد. واقعاً بوي كباب بعضي اوقات معركه مي كند. معروف است(پولداران كباب، بي پولان دود كباب) بوي كباب شيشك هرقدر هم دور باشد باز به دماغ آدم برمي خورد.
  اين مسئله معلوم است كه چند سال پيش از اين بوي كباب ملت پرستي و مشروطه خواهي به دماغ جوانهاي ايراني برخورد.
اينها نيز از خواب غفلت بيدار شده، از زير لحاف بيرون آمدند به هواي بوي كباب بلند شدند كه شايد يك سيخ از آن كباب قسمت آنها بشود اما ديدند كه خيلي خيلي خيلي زحمت دارد. يواشكي برگشتند دوباره زير همان لحاف قديم يپنهان شدند. حالا از همان ها مي پرسيم كه آقايان آخر كباب خورديد؟ در جواب مي گويند كه: «به هواي بوي كباب رفتيم، ديديم خر داغ مي كنند.»
عريضه محرمانه
خدمت آقاي اشرف الدبن الحسيني در كمال احترام عرض مي نمايم ديشب در يك خانه اي ميهمان بودم. كتاب شاه نعمت الله مرحوم را مي خواندند كه بعد از اين دنيا بهشت برين خواهد شد. و از كتاب دانيال هم استخراج كرده ا ند كه در هزار و سيصد و پنج خلق آسوده و راحت مي شوند.
  رفيق ما جعفر آقا شروع كرد به قاقه قاه خنديدن. من در كمال اوقات تلخي به او گفتم: ـ خنده بي موقع چه معني دارد. مگر العباذ يالله قليان حشيش كشيده اي؟ 
  باز خنديد به من جواب داد گفت: تو بميري من تا به حال قليان حشيش نكشيده ام، ولي از اين حرفها خنده ام مي گيرد. اين حرفهاي شما خيلي شباهت دارد به حرفهاي قزويني ها و اصفهاني ها و
كاشاني ها.  
قزويني به زنش گفت: «وقتي كه خانه ما نان هست، پنير نيست، وقتي كه پنير هست نان نيست. وقتي كه نان و پنير هر دو هست، من نيستم تا بخورم.»‌
اصفهاني به زنش گفت: «اگر پياز و روغن و نان لواش و چوب سفيد مي داشتيم يك اشكنه خوبي درست مي كرديم اما چه فايده يك پول سياه نداريم.»
كاشي از زنش پرسيد : «گرسنگي بدتر است يا تشنگي؟»
زنش گفت: «بي ادبي است دست به آبت نگرفته بود كه هر دو را فراموش كني.»
حالا به عينه حكايت ماست. زمان قديم كه فراواني نعمت و ارزاني بود ما نبوديم  بعد از اين دنيا بهشت مي شود، ما نيستيم.
كفن ما همه صد چاك شده
بدن نازك ما خاك شده

عريضه مرغ ها و خروس ها
غوت غوت غوت «غوغولوغوغو»
  آقاي نسيم شمال قربون دست و پنجه ات همه مون. چرا كه خوب زورنومه مي نويسي. صاف و پوست كنده بي شيله پيله از فقرا و ضعفا حمايت مي فرمايد.
  ديشب گذشته ما جماعت مرغ و خروس كميسيوني در (ياخچي آباد) تشكيل داديم. كلاه خودمان را قاضي كرديم. گفتيم چه كنيم كه اولياي امور به حكم انصاف بر ما ترحم نمايند. بالاخره بعد از قال و مقال همه راي دادند كه به (نسيم شمال) عريضه بنويسيم، بلكه اين ظلم هولناك از سرمان رفع شود.
  چون خوردن تخم مرغ و گوشت مرغ و خروس براي نوع بشر حلال است، ما هم در محكمه استيناف قضا و قدر محكوم شده عرضي نداريم. در عروسي و عزا هميشه فداي مشتهيات بني آدم هستيم. قربون شكمشون هم مي رويم. بخوريد نوش جان شما؟؟؟ حال خوب است اين بي انصافها كه همه روزه ما را قربان شكم خودشان مي نمايند، لااقل در هنگام حمل و نقل، ما را (زنده به دار نياويخته) يعني حلق آويز و معلق ننمايند. آخر ما هم جان داريم. ما مرغان نيز خدا را حمد و تسبيح مي نماييم.
  اقلاً ما بيچارگان را با آسودگي حمل و نقل كنند كه خون در گلوي ما نريزد و نفس مون قطع نشود.
  آن وقت زير كرسي و پاي بخاري مي نشينيد و از ما شكايت مي كنند كه تخم مرغ چرا جفتي دو عباسي است. مرغ در بادكوبه چرا هر قطعه هفتاد منات شده و گوشت گروانكه چرا پنج قران است.
  آخر اي بي انصافها شما كه ما را مي خوريد ديگه چرا با زجر مي كشيد. ما كه حرف سياسي نزديم.. ما كه از همدان و كرمانشاه صحبت نكرديم. ما كه به آوج و ساوج نرفتيم ما كه از قطع روابط آلمان و امريكا دم نزديم.
  اميد است كه اداره جليليه نظميه مراعات اين اندازه انصاف را درباره ما مبذول فرموده اين ظلم فاحش را از سر اين زبان بسته ها مرتفع فرمايد. تا ما ها نيز آسوده خاطر به (غوت غوت غوت)  و (غوغولي غوغو) مشغول شده در رنگين كردن سفره اغنيا و ميز دولتمندان اهتمام لازم مرعي شود و ادبيات بي نظير آن دانشمند را از فسنجان و جوجه كبابي خود منقش نماييم تازه به تازه (اقل غوغولي غوغو).
مي ترسم
ـ مي ترسم، مي ترسم، مي ترسم.
ـ آيا از خدا مي ترسي؟
ـ خير، خداوند ارحم الراحمين است، به بندگان رحم مي فرمايد.
ـ آيا از پيغمبر مي ترسي؟
ـ خير، خير، پيغمبر رحمة للعالمين است شفاعت خواه امت است.                                            
ـ پس از چه مي ترسي؟ هاهاها، پس از چه مي ترسي هه هه هه.
ـ از فيل مي ترسم.
ـ اي بابا خدا پدرت را بيامرزد. تهران كه فيل ندارد. يك فيل هم داشتيم كه در عهد قديم داندانش شكست، سه سال قبل خرقه تهي كرد و مرحوم شد.
ـ اي بابا مگر خبر نداري كه معني فيل را ما تا به حال نمي دانستيم( فيل يعني دوست) الساعه در تهرون هزار فيل بيشتر داريم. از قبيل ورسفيل، انگفيل، آلمانفيل، عثمانفيل؛ پول فيل، پلوفيل، تفنگ فيل، فشنگ فيل ووو علاوه بر فيل، از همه چيز مي ترسم. اگر بخواهم ازاخبار قم و ساوج بنويسم مي ترسم، اگر بخواهم از تلخي و سياهي نانها بنويسم، مي ترسم اگر بخواهم امر به معروف كنم از بي نمازهايبيرون شهر مي ترسم. مختصر از هر چيز مي ترسم. از عرق خور گردن گلفت مي ترسم. از آخوند مي ترسم. از درويش مي ترسم. چه كنم، ترس برادر مرگ است. مي ترسم، مي ترسم، مي ترسم.
امضاء ترسو
حمام
آدم وقتي كه داخل حمام مي شود مي بيند كه در حمام «مساوات» برقرار است. يعني همه لخت و عريان و همه به يك صفت موصوفند.
  آدم غريب كه تازه وارد شهر شده همين كه به حمام مي رود، نمي شناسد كه اين آدم هاي عريان چه كاره هستند و چه صنعتي در دست دارند. چون در صورت ظاهر همه در صحن حمام عريان مي باشند.
   اما همين كه اينها از حمام بيرون آمدند و لباس پوشيدند، آن معلوم مي شود كه اينها چه كاره هستند. آن وقت چشمهاي آدم غريب باز مي شود مي بيند كه اين آدم هاي عريان يكي ملا بوده يكي حمال بوده، يكي صاحب منصب بوده، يكي لوطي بوده، يكي آخوند بوده، يكي بقال بوده، يكي نمي دانم چه بوده، آن وقت مي شود فهميد كه در حمام «مساوات» موقتي بوده. بلكه هر كي در اصل حقيقت يك لباس مخصوص داشته.
   در سال 1337 وارد تهران شدم. در حين دخول، خيلي خوشحال گرديدم، زيرا كه از ملا، تاجر، خان، روزنامه چي نفط چي، طلبه همه را همرنگ ديدم. همه مي گفتند زنده باد مساوات، عدالت، مشروطه.
   خود به خود گفتم به به به ، جماعت مسلمين از خواب بيدار شده اند.
  در سنه 1328 و 1329 باز به تهران آمدم. ديدم آن آدمها يكي يكي از حمام بيرون آمده اند و هر كس لباس مخصوص خود را پوشيده. يكي مي گويد بر مجلس فلام. يكي مي گويد بر مشروطه بهمان....آن وقت فهميدم كه اين صورت اصلي اين شهر حمام بود، حالا همه لباس خود را پوشيده اند امروز حريف مي خواهم صورت اصلي اين آدمها را به ذهن خود بسپارد تا به اقتضاي زمانه هر وقت خواستند به لباس ديگر درآيند، فوراً يخه شان را بگيرد بگويد تو بودي كه پارك مي ساختي، عمارت لاك مي ساختي. تو بميري اگر اين دفعه به پوست شير هم داخل شويد، نمي توانيد ما را گول بزنيد. ما پوست شما را در دباغخانه مي شناسيم. ما ديگر جميع شما را خوب شناختيم، به قول شاعر:
دل منه بر مردمان پول مست                لنگ حمام است،‌هر كه بست، بست

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت10:28توسط سعید | |



 

این روزا عمر عاشقی دوروزه

ایشالا پیر عاشقی بسوزه

بلا به دور از این دلای عاشق

كه جمعه عاشقند و شنبه فارغ!

گذاشته روی میز من ، یه پوشه

كه اسم عشق‌های بنده توشه

زری، پری،‌سكینه، زهره، سارا

وجیهه و ملیحه و ثریا

نگین و نازی و شهین و نسرین

مهین و مهری و پرند و پروین

چهارده فرشته و سه اختر

دولیلی و سه اشرف و دو آذر

سفید و سبزه ، گندمی و زاغی

بلوند و قهوه‌ای و پركلاغی ...

هزار خانمند توی این لیست

با عده‌ای كه اسم‌شون یادم نیست!

گذشت دوره‌ای كه ما یكی بود

خدا و عشق آدما یكی بود

نامه مجنون به حضور لیلی

می‌رسه اینترنتی و ایمیلی!

شیرین می‌ره می‌شینه پیش فرهاد

روی چمن تو پارك بهجت ‌آباد

زلفای رودابه دیگه بلند نیست

پله كه هس ، نیازی به كمند نیست

تو كوچه ، ‌غوغا می‌كنند و دعوا

چهار تا یوسف سر یك زلیخا!

نگاه عاشقانه بی‌فروغه

اگر می‌گن: «عاشقتم» دروغه

تو كوچه‌های غربی صناعت

عشقو گرفتن از شما جماعت

كجا شد اون ظرافت و كرشمه

نگاه دزدكی كنار چشمه؟

كجا شد اون به شونه تكیه كردن

كنار جوب آب ، گریه كردن

دلای بی‌افاده یادش به خیر

دختركای ساده یادش به خیر

من از ركود عشق در خروشم

اگر دروغ می‌گم ، بزن تو گوشم

تو قلب هیشكی عشق بی‌ریا نیست

حجب و حیا تو چشم آدما نیست

كشته دلبرند و ارتباطش

فقط برای برخی از نكاتش!

پرنده پر ، كلاغه پر ، صفا پر

صداقت از وجود آدما ، پر

دلا! قسم بخور ، اگر كه مردی

كه دیگه گرد عاشقی نگردی

ما توی صحبت رک و راستیم داداش

عشق اگه اینه ، ما نخواستیم داداش

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت17:53توسط سعید | |



آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی غیر پاستوریزه ، و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نمالید ! plz

خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای دبی شیر شما هم مضر است !!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود!

پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد !

مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش " بول بول بول بول" می کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت ! الهی کف شامپو تو چشت! شب بخوابی خواب بد ببینی ! جیش کنی تو شلوارت!

مادر محترم! شصت پا وسیله ای است شخصی ، که اختیارش رو دارم ! لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گیر بدهید!

آقای پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید ! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست!

خانوم مادر! از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید! این عمل نه تنها برای سلامتی شما خوب نیست، بلکه موجب می شود که شیرتان بوی " بچه سوسک مرده " بدهد.

آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا "پووووووف" می کنید به حداقل می رسد ! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت15:44توسط سعید | |



                                                عجب رسمیه رسم زمونه

خونه مون عیدا پر مهمونه
می رن مهمونا از اونا فقط
آشغالِ میوه به جا می مونه !
کجاست اون کیوی ؟ چی شد نارنگی ؟
کجا رفت اون موز ؟! خدا می دونه !
جعبه خالی ِ شیرینی هنوز
گوشه ی طاقچه پیش گلدونه
عطرش پیچیده تا آشپزخونه
شیرینیش کجاست ؟ خدا می دونه
می رن مهمونا از اونا فقط
جعبه ی خالی به جا می مونه !
از بس خونه رو به هم می ریزن
آدم مثل اسب(!) تو گِل می مونه
یکی نیست بگه خداوکیلی
جای پوست پسته توی قندونه ؟!
قند نصفه ی عموجون هنوز
خیس و لهیده ته فنجونه
حالا خداییش قندش مهم نیست
کنار اون قند نصف دندونه !
می رن مهمونا از اونا فقط
نصفه ی دندون به جا می مونه !!
پسته ی خندون ، بادوم شیرین
فندق در باز ، مال مهمونه
« پرسید زیر لب یکی با حسرت » :
که از این آجیل، به غیر از تخمه،
واسه ما بعدها چی چی می مونه ؟
 

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت9:47توسط سعید | |



من جورابم بو دارم
داداش دو قلو دارم
پررو هستم رودارم
من مشك آهو دارم
بهترين عطر دنيا
عطر جورابه اما
تو قرن‌هاي آينده
مي‌پيچه عطر بنده

چون كه من پست‌مدرنم
عطر خوش من كم‌كم
اون ور مرزها مي‌ره
همه جا رو مي‌گيره
تو سال‌هاي آينده
دنيا به روم مي‌خنده
عطر جوراب تو شيشه
خيلي هم گرون مي‌شه
من آرام و خونسردم
با شما شوخي كردم
جوراب كه بو نداره
بو از پاي سركاره
اين رو بايد بدوني
هر كي مي‌ره مهموني
يا گردش و مدرسه
وقتي از راه مي‌رسه
بايد بره دستشويي
بي‌اجبار و زورگويي
با شامپو ضدشوره
جوراب‌هاشو بشوره

+نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت13:53توسط سعید | |



پریشبا قرار بودش با هم بریم یه جای خیط!

یه جا که حتما اولش باید می دادی یک بلیط

پریشبا قرار بودش که باز به یاد قدیما

یک کیلو تخمه بخریم با هم بریم به سینما

جواد می گفت که زود بریم اون طرفا رابندونه

یه فیلمی هم باید بریم که خوب ما رو بخندونه

یه فیلم خنده داری که دشمن درد و غم باشه

یا اکبر عبدی باشه یا رضا شفیعی جم باشه!

غلام می گفت یه فیلم بریم که توش بزن بزن باشه!

یا رزمی و بکش بکش یا جنگ تن به تن باشه

من عاشق بروسلی و کلهء جمشید آریام!

بریم یه فیلم اکشنی اگر می خواین منم بیام

حسن می گفت که بی خیال جمشید آریا کیه؟

َاول و آخر همه فقط امین حیائیه!

جواد می گفت که بچه ها وقتی یه فیلم داره فروش

که مهناز افشار هم باشه یا اینکه گلزار باشه توش!

خلاصه دعوا شد واسه اینکه کدوم فیلمو بریم

غلام می زد به مرتضی جواد تو کلهء کریم!

پریشبا تا نصفه شب بادمجونایی کاشتیم ها!

ما خودمون تو کوچمون فیلم و سکانسی داشتیم ها !

__________________

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت8:53توسط سعید | |



پسری با پدرش در رختخواب درد ودل می کرد با چشمی پر آب

گفت :بابا حالم اصلا ً خوب نیست زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم توی سر روی دستت باد کردم ای پدر

سن من از 26 افزون شده دل میان سینه غرق خون شده

هیچکس لیلای این مجنون نشد همسری از بهر من مفتون نشد

غم میان سینه شد انباشته بوی ترشی خانه را برداشته

پدرش چون حرف هایش را شنفت خنده بر لب آمدش آهسته گفت

پسرم بخت تو هم وا می شود غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن این همه دختر یکی را تور کن

گفت آن دم :پدر محبوب من ای رفیق مهربان و خوب من

گفته ام با دوستانم بارها من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها سر به زیر و چشم پاکم هر کجا

کی نگاهی می کنم بر دختران مغز خر خوردم مگر چون دیگران؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر با شهین و مهرخ و ایضاً سحر

با سه تا شان رفته بودیم سینما بگذریم از ما بقیه ماجرا

یک سری ، بر گل پری عاشق شدم او خرم کرد، وانگهی فارغ شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید قلب من از عشق او خیری ندید

آزیتای حاج قلی اصغر شله یک زمانی عاشقش گشتم بله

بعد اوهم یار من آن یاس بود دختری زیبا و پر احساس بود

بعد از این احساسی پر ادعا شد رفیق من کمی هم المیرا

بعد او هم عاشق مینا شدم بعد مینا عاشق تینا شدم

بعد تینا عاشق سارا شدم بعد سارا عاشق لعیا شدم

پدرش آمد میان حرف او گفت ساکت شو دیگر فتنه جو

گرچه من هم در زمان بی زنی روز و شب بودم به فکر یک زنی

لیک جز آنکه بداری مادری دل نمی دادم به هر جور دختری

خاک عالم بر سرت، خیلی بدی واقعا ً که پوز بابا را زدی

+نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت17:4توسط سعید | |



بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ، فکر نکن یاده تو بودم ول می گشتم.

 

 

هر که بینی پژوی داره در پژوی خود دختری داره پژوی من هم موتوری گازی با آن میروم پیرزن بازی

 

 

در اندرون منه خسته دل ندانم چیست که خودم در درون و دلم در 30 متریست

 

 

توبه کردم که اگر بوسه دهی توبه کنم و دگر باره از این گونه خطا ها نکن بوسه کردی و چو بر خواست لبت از لب من توبه کردم که دگر توبه ی بی جا نکنم

     ---

 

دل مي رود زِ دستم صاحبدلان خدا را .... ما انقلاب كرديم يا انقلاب ما را ؟

    

 

تو در قلب من جا داری تو در رگهای من جا داری رفتم دکتر گفت انگل داری

    

 

مشکل خودرو ،گرحل میشود با کارت سوخت سوخت کارتم ،مشکلم را حل کنید ای دوستان!

    

 

بنی آدم اعضای یک دیگرند دل وقلوه هم یک کشورند

 

 

گویند مرا چو زاد مادر * با خواهر خود شدم برادر

    

 

اگر خواهی نشوی رسوا بپر عقب وسپا

 

اگه فکر کردي بري قيد چشاتو مي زنم اگه فکر کردي بري ازت به آسوني دل مي کنم آفرين يه بار تو عمرت درست فکر کردي

 

 

نابرده رنج طنز مصور نمیشود

     ---

 

عاقل مباش تا غم دیگران خوری// دیوانه باش تا غمت دیگران خورند

 

 

عاشقا تو اين دنيا چه بي كسن عاقبت عاشقا خار و خسن اينا را برات گفتم تا بدوني عاشقي خطرناكه حسن

 

 

تورابه تکرارغریبانه ترین جمله قلبم دوست دارم

 

 

از فلک سیلی سختی خوردم دستش دردنکنه خوشمزه بود

    

 

لب کارون چو گل بارون دستو بکن تو خشتکت تو بخارون

  

 

جنگ رستم و لر: رستم:چنانت بكوبم به گرز گران -كه ديگر نيايي به مازندران- لر:چنانت بكوبم به گرز بلوط كه ترتر بريني به گرو بووت

  

 

یک حلقه طلایی اسمت وروش نوشتم برو بیار پاکش کنم ریدی تو سرنوشتم

 

 

عمريه موندم توي مصرع اول چشات*فقط اين فعل رو بلد شدم كه ميميرم برات

 

 

من بگم دوست دارم با چه رقم يا عددي*تو كه بي نهايت و قشنگ تر از من بلدي

    

 

سر نوشت نوشت گر نوشت بد نوشت اماباورکن سرنوشت رانمیتوان از سر نوشت

    

 

و خداوند عشق راافرید تا110بی کار نباشد

    

 

دیشب تو را ز مستی تشبیه به ماه کردم.......خاک تو سرم تو زشتی من اشتباه کردم

     ا

 

یارب این دلبر شیرین که سپردی به منش از بس که ننر بود سپردم به ننش

 

 

بی تو هرگز............ با تو بابام نمی زاره!!!!!!!!

ا

 

اگر دیدی جوانی ریش گذاشنه بدان دوست دخترش تنهاش گذاشته

 

 

در نومیدی بسی امید است تلوزیون ما سیاه سفید است

    

 

دوست دارم دوست باشی اکر نباشی خوب نباشی

    

 

گر باز نمی کنی گره ای خود گره مباش ابرو گشاده باش گر دست ناگشاده ای

 

 

بيا گل شدن رارعايت كنيم زپروانه ماندن حمايت كنيم اگر باد غم شاخه اي راشكست زبادهجومش شكايت كنيم

    

 

خداوند وقتي مي خواهد كسي را فاسد سازد او را به همه آرزوهايش ميرساند

    

 

ای که سوزن میزنی بر قلب خسته بیا زن من بشو با چشم بسته

    

 

تاتو نگاه می کنی کار من اه کردن است جولبورم ساغ کوزوا این چه نگاه کردن است

 

 

زندگي سه ايستگاه داره!. عشق…جدايي و .... آقا قربونت، ايستگاه اول پياده مي شيم

 

 

گفتم به لبت چیست نهان گفت نمک گفتم نمکت را بمکم گفت نمک

    

 

ليوان ز لبت بوسه گرفت و من بوسه ز ليوان ديدي ز لبت بوسه گرفتم به چه عنوان

    

 

عشق فقط عشق لاتي عرق فقط عرق سگي

    

 

اگر زمانی دیدی نیستم با تو بدون لوبیا شدم رفتم تو آب گوشت

 

 

وقتی دیدمت دست پام وگم کردم بدون هیچ هرکتی به هم خیره شدیم تااین که امدی طرفم منم با تمام وجودم اسمت رو صدا زدم(سوسک)

    

 

 

خال مه رويان سياه و دانه فلفل سياه هر دو جان سوزند اما اين كجا و آن كجا اشتران در زير بارو دختران در زير يار هردو مي نالند اما اين كجا و آن كجا كشك حيواني سفيد و سينه دختر سفيد هر دو را مي مالند اما اين كجا و آن كجا

 

 

 

معرفت در گرانیست شعورم نداری پرطاووس قشنگ است پر مرغ هم نداری

    

 

عاشقی یعنی زندگی را باختن ..........چند سالی بی دلیل با هر الاغی ساختن

 

 

خدایا عاشقان را غم مده گر دهی 20 درصد هم تخفیف بده

 

 

دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند سر مرد كچلي را فر شش ماهه زدند

     ---

 

 

ليلي از عشقت خوردم به تريلي مجنون از عشقت خوردم به كماجون من عاشق تو هستم قاشق به دستم منتظر تو هستم تو قابلمه نشستم از بس كه از لبانت بوسه هفت رنگ گرفتم از شهد لبانت مرض قند گرفتم

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت11:29توسط سعید | |



گله میکرد ز مجنون لیلی

که شده رابطه مان ایمیلی

حیف از آن رابطه ی انسانی

که چنین شد که خودت میدانی

عشق وقتی بشود دات کامی

حاصلش نیست به جز ناکامی

نازنین خورده مگر گرگ تو را ؟

برده به دات کام و دات ارگ تو را؟


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت12:52توسط سعید | |



نصرالدين
خواجه كه در بين مايان به نام ملا نصرالدين شهرت دارد, يكي از تيز زبانان
و طنز سازان مشرقي است كه در قرن هفتم هجري در تركيه در زمان سلجوقيان
ميزيسته است. از تولد و زندگي او اطلاع دقيقي در دست نيست. او به روايتي
در اواخر قرن هفتم هجري در شهري به نام خورتو جشم به جهان گشوده. و از
پدرش عبدالله خواجه كه امام جمعه بوده خواندن و نوشتن را آموخته است در
همان دوران طفوليت و جواني بر اثر هوش سر شار و عقل سليم و حاظر جوابي زبان زد همه مردم شده بود او به خاطر كسب علم مدتي در شهر قونيه در تركيهبه
تحصيل مشغول بوده و اواخر قرن هفتم شهر قونيه را ترك گفته واز آنجا به
خاطر امرار معاش بعنوان امام و مدرس عازم شهر  آق شهردر تركيه ميشود.
از لطيفه ها و حكايات او چنين به نظر ميرسد كه وي صاحب زن و فرزند بوده
است. اغلب حكايات و لطايف ملا نصرالدين به صورت مجازي يا حقيقي و يا
آميخته به هم دارد كه خواننده را به فكر يا تعجب وادار ميسازد و به
هوشياري و يا زماني حماقت ملاه پي ميبرد. شرقي ها به خصوص در بين افغانها
و ايراني ها حكايات و ضرب المثل هاي زيادي از خود را به نام ملا نصرالدين
نسبت داده اند. طبق تاريخ درج شده به روي سنگ قديمي مقبره ملانصرالدين
وفات وي در سال 683 هجري كه معادل 1284 ميلادي ميباشد در شهر آق شهر اتفاق
افتاده است. مقبره ملاه نصرالدين بعد از گذشت 7 قرن هنوز براي اهالي آقشهر
زيارتگاه عموم ميباشد و براي .مسافرين و جهانگردان يكي از اماكن جالب و
ديدني بشمار ميرود

::ادامه مطلب::

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت16:11توسط سعید | |



اهل دانشگاهم

روزگارم خوش نیست

ژتونی دارم خرده پولی،

سرسوزن هوشی

دوستانی دارم بهتر از شمر ویزید

دوستانی که همچون من مشروطند

واتاقی که همین نزدیکی است

اهل دانشگاهم

پیشه ام گپ زدن است

گاه گاهی هم مینویسم تکلیف

می سپارم به شما

تا به یک نمره بیست که در آن زندانیست

دلتان تازه شود

چه خیالی-چه خیالی- میدانم

کپ زدن بیهوده است

خوب میدانم دانشم کم عمق است

اهل دانشگاهم

قبله ام آموزش-

جانمازم جزوه

مهرم میز

عشق از پنجره ها می گیریم

همه ذرات مخ من متبلور شده است

پدرم وقتی رفت پاسبان ها همه استاد شدند

استاد از من پرسید چند نمره زمن میخواهی ؟

من از او پرسیدم دل خوش سیری چند

پدر م استاتیک را از بر داشت

و کوئیز هم میداد

درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب

امتحان چیزی بود مثل آب خوردن

خوب یادم هست درسی بی رنجش میخواندم

نمره بی خواهش می آوردم

تا معلم پارازیت می انداخت

همه غش می کردند

من کسی را دیدم

که برای داشتن یک نمره 10

دم دانشکده پشتک میزد

دختری را دیدم که به ترمینال نفرین می کرد

اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت

اتوبوسی دیدم

کسی از روزن پنجره می گفت: کمک

سفر سبز چمن با کوکو بارش اشک

پس از نمره تک جنگ آموزش با دانشجو

جنگ دانش جویان سر ته دیگ غذا

جنگ نقلیه با جمعیت منتظران

حمله درس به مخ حذف یک درس

به فرماندهی کامپیوتر

فتح یک نمره به دست ترمیم

فتح یک نمره به دست استاد

مثل یک لبخند در آخر ترم

همه را دیدم

اهل دانشگاهم

اما نیستم دانشجو کارت من گم شده است

من به مشروط شدن نزدیکم

من در این دانشگاه چقدر مضطربم

من ندیدم هرگز یک نمره بیست

من ندیدم که کسی ترم آخر باشد

من به یک نمره ناقابل 10 خشنودم

وبه لیسانس قناعت دارم

من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم

خوب میدانم که استاد کی کوئیزمیگیرد

اتوبوس کی می آید

خوب میدانم برگه حذف کجاست

هر کجا هستم باشم تریا، نقلیه،دانشکده از آن منست

رختها را بکنیم پی ورزش برویم

توپ دریک قدمی است

ونگوئیم که افتادن مفهوم بدی است

ونگوئیم کتابی که درآن فرمول نیست

وبدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم

وبدانیم اگر نقلیه روزی تعطیل شود همگی می مانیم

و نترسیم از حذف

وبدانیم اگر حذف نبود همگی می ماندیم

وبپرسیم کجاییم و چه کاری داریم

و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت کم است

بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم

کار ما نیست شناسایی مسئول غذا

کار ما شاید این است

که در حسرت یک صندلی خالی پیوسته شناور باشیم

کار ما نیست شناسایی بی نظمی ها ...



+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت16:19توسط سعید | |



دخترجوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل شد.

پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:

لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم

 و باید بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده ام !!!

 ومی دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم.

 من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست


باعشق : روبرت

دخترجوان رنجیـده خاطر از رفتار مرد،

 از همه همکاران و دوستانش می خواهد که عکسی از نامزد،

 برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به او قرض بدهند

 و همه آن عکسها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بی وفایش،

 در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست می کند،

 به این مضمون:

روبرت عزیز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم،

 لطفاً عکس خودت را از میان عکسهای توی پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان .....

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت22:7توسط سعید | |



عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت21:12توسط سعید | |